قصه و داستان کودکان

داستان معلم

  خانم تامپسون معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزانش خیره شد و مانند اکثر معلمان ؛ به دروغ گفت : همه آنها را به یک اندازه دوست دارد…

اما این غیرممکن بود ! چرا که در ردیف جلو ؛ پسر بچه ای به نام تدی در صندلی خود فرورفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت . او با بقیه بچه ها بازی نمی کند .لباسهایش کثیف بود و همواره نیاز به استحمام بود .

در مدرسه ای که خانم تامپسون تدریس می کرد ؛ لازم بود تا او شرح گذشته تحصیلی همه دانش آموزانش را مورد بررسی قرار بدهد . وقتی پرونده تدی را مرور کرد بسیار شگفت زده شد .

معلم کلاس اول : او بچه ای باهوش است که همیشه برای خندیدن آمادگی دارد . تکالیفش را مرتب انجام می دهد و رفتار خوبی دارد .

معلم کلاس دوم : باهوش و با استعداد است . همکلاسی هایش را دوست دارد .اما اخیرا” به خاطر ابتلاء مادرش به یک بیماری لاعلاج ؛ دچار مشکل شده و احتمالا” زندگی اش سخت شده است .

معلم کلاس سوم : مرگ مادرش برایش بسیار سخت تمام شد . او تلاش می کند تا هر چه در توان دارد به کار بندد ؛ اما پدرش چندان علاقه ای از خودش نشان نمی دهد . اگر در این خصوص اقدامی نشود زندگی شخصی اش دچار مشکل خواهد شد .

معلم کلاس چهارم : انزواطلب است و علاقه چندانی به مدرسه نشان نمی دهد و گاهی سرکلاس خوابش می برد .

اکنون خانم تامپسون مشکل وی را شناخته بود . به خاطر همین از رفتار خود شرمسار شد . او حتی وقتی دید همه دانش آموزان به جز تدی هدایای کریسمس او را با کادوها و روبان های رنگارنگ ؛ زیبا بسته بندی کرده اند ؛ حالش بدتر شد . هدیه تدی با بدسلیقگی در میان یک کاغذ ضخیم قهوه ای رنگ پیچیده شده بود . وقتی او یک گردنبند کهنه بدلی را که تعدادی از نگین های آن افتاده بود به همراه یک شیشه عطر مصرف شده که یک چهارم آن باقی مانده بود از لای کاغذ قهوه ای رنگ بیرون کشید ؛ گروهی از بچه های کلاس شلیک خنده سر دادند . ولی خانم تامپسون گردنبد را به گردن آویخت و مقداری از عطر را نیز به مچ دستش پاشید .

حرکت بعدی تدی کاملا” خانم معلم را منقلب کرد . او مدتها منتظر ماند تا اینکه سرانجام معلم خود راتنها گیر آورد . سپس به وی گفت : خانم معلم امروز شما دقیقا” بوی مادرم را می دهید .

خانم تامپسون هاج و واج به او نگریست . پس از خوردن زنگ و رفتن بچه ها ؛ یک ساعت تمام در کلاس نشست و اشک ریخت . از آن روز به بعد او دیگر تدریس را صرفا” به آموختن ؛ خواندن و نوشتن ریاضیات محدود نکرد . بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگی هم بیاموزد .

خانم تامپسون همچنان با پسرک کار می کرد گویی ذهن وی دوباره زنده می شد .هر چه بیشتر او را تشویق می کرد . پسرک بیشتر عکس العمل نشان می داد .

درپایان سال تدی یکی از بهترین دانش آموزان محسوب می شد . یک سال بعد او نامه ای از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود او بهترین معلم در تمام زندگی اش بود .

در سالهای آتی تدی نامه هایی تحت عنوان فارغ التحصیل شدن از دانشگاه با رتبه عالی . گرفتن درجه دکترا و آشنایی با دختری که قصد ازدواج با اورا داشت برای معلم محبوب خود ارسال نمود و البته همیشه می نوشت “او بهترین معلم در تمام زندگی اش بود “

خانم تامپسون در مراسم ازدواج همان گردنبندی را در گردن آویخت که چند نگینش افتاده بود و همان عطری را مصرف کرده بود که خاطره مادر تدی را در یاد او زنده می کرد .

در مراسم عروسی تدی با دیدن خانم تامپسون لبخند رضایت بر لبانش نشست . پیش رفت و مودبانه دست او را گرفت . بوسه ای بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم گفت :

متشکرم خانم تامپسون که مرا باور کردی ! بسیار متشکرم از اینکه احساس مهم بودن را در درونم بیدار کردی و به من نشان دادی که می توانم مهم و تاثیرگذار باشم!

خانم تامپسون که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته گفت :

تو کاملا” در اشتباهی ! این تو بودی که به من آموختی می توان مهم و تاثیرگذار باشم . در آن زمان من اصلا” نمی دانستم چطور باید بیاموزم تا اینکه با تو آشنا شدم

 

 

 

 

 

 

داستان آموزنده میمون بی ادب

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود دریک جنگل بزرگ چندتا میمون وسط درختها زندگی میکردند در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که

 

خیلی بی ادب بود.

 

 همیشه روی شاخه ای می نشست وبه یک نفر اشاره میکرد وباخنده میگفت اینوببین چه دم درازی داره اون یکی رو چه پشمالو وزشته وبعد قاه قاه میخندید.

 

 هر چه مادرش اورانصیحت میکرد فایده ای نداشت.

 

 تااینکه یک روز درحال مسخره کردن بود که شاخه شکست وقهوه ای روی زمین افتاد.

 

 مادرش اوراپیش دکتریعنی میمون پیربرد.

 

 دکتر اورامعاینه کرد وگفت دستت آسیب دیده و توباید شیرنارگیل بخوری تا خوب شوی.

 

 چند دقیقه بعد قهوه ای بقیه میمونها را دید که برایش شیر نارگیل آورده بودند.

 

 اوخیلی خجالت کشید وشرمنده شد وفهمید که ظاهر وقیافه اصلا مهم نیست بلکه این قلب مهربونه که اهمیت داره،برای همین ازآن ها معذرت خواهی کرد وهیچوقت دیگران را مسخره نکرد.

 

 

 

 

 “دختری که دوست داشت گنجشک شود”

 

 

 

یکی بود یکی نبود.

 

دختر کوچکی بود به نام عسل که همیشه درحیاط، کنارباغچه می نشست به گنجشکهایی که در آسمان بودند نگاه میکرد و آرزو میکرد:

 

ای کاش من هم یک گنجشک بودم!

 

 

 

 

 

آن وقت هرجا دوست داشتم میرفتم و در آسمان پرواز میکردم.

 

یک روز همین طور که در فکر و خیال بود، احساس کرد کوچک شده است !

 

وقتی به خودش نگاه کرد، دید آرزویش برآورده شده و به یک گنجشک تبدیل شده است.

 

  باخوشحالی به آسمان پرید و پرواز کرد،

 

او از اینکه گنجشک شده خیلی خوشحال بود،

 

تا اینکه خسته وگرسنه شد و روی شاخه درختی که پراز گنجشک بود نشست.

 

 

 

  گنجشکی کنار او آمد وگفت:

 

چیه بچه جون اینجا چی میخوای؟

 

عسل گفت:

 

من خسته و گرسنه ام.

 

گنجشک قاه قاه خندید وگفت:

 

تو یک گنجشکی و خودت باید برای خودت جا  و غذا پیدا کنی.

 

الان هم از اینجا برو چون باید از قبل جا میگرفتی !

 

 

 

 عسل شروع  به  گریه کرد، درهمین موقع دستی او را تکان داد.
مادرش بود !

 

بله بچه ها،

 

عسل کنار باغچه خوابش برده بود وخواب دیده بود.

 

او فهمید که هر آرزویی مشکلات خودش را دارد وهیچ وقت نمی توان بی گدار به آب زد.

 

 

 

قصه راز !

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند ، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد .

پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند و به دور او حلقه زدند !

کودک از آنها پرسید :

آیا شما می توانید یک راز مهمی را پیش خود نگهدارید ؟!

همه با صدای بلند فریاد کردند :

آری ، آری !

کودک گفت :

من هم همینطور !

 

آخرین اخبار:
پیوند های مفید:
تماس با ما:

آمادگی و دبستان غیر دولتی پیشتازان آموزش شهرستان بابلسر
01135330663,01135330662,09111167570
بابلسر - پشت اداره برق - آمادگی و دبستان غیر دولتی پیشتازان آموزش
کلیه حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به موسسه فرهیختگان جوان می باشد.
برای استفاده بهینه از این وب سایت از مرورگرهای مدرن مانند IE 9+ ، FireFox یا Google Chrome استفاده نمایید.